علی قلمبه 7سال در کنار شما

علیرضا مدیر این سایت به رحمت خدا رفت
برای شادی روحش صلوات http://aligholombeh.mihanblog.com/post/1968



نویسندگان
صفحات جانبی
پیوند های سایت
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدهای سایت : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
كل مطالب ارسال شده: عدد
آخرین بروز رسانی :
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدهای سایت : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
كل مطالب ارسال شده: عدد
آخرین بروز رسانی :
تبلیغات سایت
می شه از طرف من به همه دنیا بگین!؟

به جست و جوی روحم رفتم
ولی نتوانستم ببینمش
به جست و جوی خدایم رفتم
ولی نتوانستم پیدایش كنم
به جست و جوی دل شكسته ها رفتم
و هر سه را پیدا كردم
حدود ۱۴ سال پیش داشتم پرونده دانشجویانی را كه برای نخستین بار در كلاس الهیات شركت كرده بودند، زیر و رو می كردم. آن روز برای نخستین بار تامی را دیدم كه داشت موهایش را كه تا روی شانه هایش می رسید، شانه می كرد و بلافاصله در ذهنم، او را در گروه دانشجویان عجیب و غریب طبقه بندی كردم.تامی خیلی زود به برجسته ترین معترض كلاس من تبدیل شد.
او دائم به این كه خدایی وجود دارد كه بدون ذره ای چشمداشت، ما را دوست دارد، اعتراض می كرد و این حرف مرا به تمسخر می گرفت. وقتی بالاخره امتحان آخر ترم رسید، با بدبینی از من پرسید: «فكر می كنین كه من روزی بتونم خدا رو پیدا كنم » من با لحنی قاطع گفتم: «نه!» او پوزخندی زد و گفت: «گمانم در تمام طول ترم زور می زدین كه درمورد من به همین نتیجه برسین.» و بعد راه افتاد و رفت. پنج، شش قدم كه از من دور شد، با صدای بلند گفتم: «فكر نكنم تو هیچوقت بتونی اونو پیدا كنی، ولی مطمئنم كه اون تو رو پیدا می كنه.»
تامی بی آن كه برگردد، شانه هایش را بالا انداخت و رفت و من از این كه او متوجه نكته زیركانه ای كه در حرفم وجودداشت، شده باشد، كمی ناامید شدم.
بعدها شنیدم كه تامی فارغ التحصیل شده و از این بابت خیلی خوشحال شدم، ولی كمی بعد خبر ناراحت كننده ای را شنیدم و آن هم این كه تامی سرطان گرفته بود. قبل از این كه من پیدایش كنم، او به سراغم آمد. وقتی وارد دفترم شد، دیدم كه بدنش به شدت تحلیل رفته است. موهای بلندش در اثر شیمی درمانی ریخته بود، ولی چشم هایش برق می زد و لحنش برای نخستین بار، راسخ و مصمم بود. بی مقدمه گفتم: «تامی! اغلب به فكرت بودم. شنیده ام خیلی مریض بودی.»
با خونسردی جواب داد: «آره! چند وقتی هست كه سرطان دارم.»
پرسیدم: «می تونی درباره اش با من حرف بزنی »
گفت: «البته كه می تونم. دوست دارین چی بدونین »
گفتم: «این كه فقط ۲۴ سال داشته باشی و بدونی داری می میری، چه حالی داره »
لبخند آرامی زد و گفت: «می تونست خیلی بدتر از اینها باشه. مثلاً این كه ۵۰ساله باشی و به پشت سرت نگاه كنی و ببینی كه بزرگ ترین واقعیت های زندگی ات، بی بند و باری، ظلم به بقیه و پول درآوردن باشه.»
و سپس ادامه داد: «همه چیز آخرین روز كلاس با شما اتفاق افتاد. از شما پرسیدم كه آیا می تونم خدا رو پیدا كنم و شما با لحن قاطعی جواب دادید نه! من خیلی از این حرف شما كه استاد الهیات هستید تعجب كردم، ولی بعدش گفتید ولی اون تو رو پیدا می كنه.
با این كه اشتیاقی به پیدا كردن خدا نداشتم، اما خیلی به این حرف شما فكر كردم. روزی كه پزشكان از كشاله ران من غده ای رو بیرون آوردند و گفتند كه بدخیمه، برای پیدا كردن خدا اشتیاق پیدا كردم و وقتی سلول های سرطانی، توی بدنم پراكنده شدند، واقعاً درهای آسمان رو كوبیدم، ولی هیچ اتفاقی نیفتاد، تا این كه یك روز صبح بیدار شدم و به جای این كه سعی كنم به هر ضرب و زوری كه هست چیزی رو به دست بیارم، خودم رو تسلیم كنم. تصمیم گرفتم واقعاً برای مرگ اهمیتی قائل نشم.
تصمیم گرفتم بقیه عمرم رو صرف كارهای مهمی بكنم. شما گفته بودین خیلی غم انگیزه كه آدم، زندگی رو بدون دوست داشتن بگذرونه، ولی از اون بدتر وقتی یه كه از دنیا بری و یادت رفته باشه به آدم هایی كه دوستشون داری گفته باشی كه چقدر دوستشون داری، بنابراین من كارم رو با سخت ترین بخش، یعنی گفتن این حرف به پدرم شروع كردم.
یك روز صبح وقتی پدرم داشت طبق معمول روزنامه می خوند، بهش گفتم: پدر! می خوام باهاتون حرف بزنم. پدرم بدون این كه چشم از روزنامه برداره گفت: خب! بزن. گفتم حرفم خیلی مهمه. پدرم روزنامه رو دو، سه سانتی پائین آورد و گفت: خب! چی می خوای بگی گفتم می خوام بدونین خیلی دوستتون دارم. یكهو روزنامه از دست پدرم كف اتاق ولو شد.
اون دوتا كار كرد كه هرگز یادم نمی یاد توی عمرش انجام داده باشه؛ اول این كه گریه كرد، بعدش هم من رو بغل كرد و تا سپیده صبح با هم حرف زدیم. بعد نوبت به مادر و برادر كوچكترم رسید. ما با همدیگه گریه كردیم و حرف هایی رو كه سال ها توی دلمون تلنبار شده بود، به هم زدیم. تنها تأسف من این بود كه چرا این قدر معطل كرده بودم بعد یك روز چشم بازكردم و دیدم خدا هست. اون همه كارها رو اون جوری كه خودش مصلحت دیده بود، جور كرده بود. حق با شما بود. خدا منو پیدا كرد.»
نفسم بند آمده بود. گفتم: «تامی! می دونی از چه حقیقت شگرفی داری حرف می زنی می شه بیایی سر كلاس الهیات و اینها رو بگی »
گفت: «خیلی دلم می خواد، ولی من دیگه فرصتی ندارم. شما از طرف من به همه دنیا بگین.»
و من قول دادم كه از طرف او به همه دنیا بگویم.
جان پاول
ترجمه: فاطمه امامی
ولی نتوانستم ببینمش
به جست و جوی خدایم رفتم
ولی نتوانستم پیدایش كنم
به جست و جوی دل شكسته ها رفتم
و هر سه را پیدا كردم
حدود ۱۴ سال پیش داشتم پرونده دانشجویانی را كه برای نخستین بار در كلاس الهیات شركت كرده بودند، زیر و رو می كردم. آن روز برای نخستین بار تامی را دیدم كه داشت موهایش را كه تا روی شانه هایش می رسید، شانه می كرد و بلافاصله در ذهنم، او را در گروه دانشجویان عجیب و غریب طبقه بندی كردم.تامی خیلی زود به برجسته ترین معترض كلاس من تبدیل شد.
او دائم به این كه خدایی وجود دارد كه بدون ذره ای چشمداشت، ما را دوست دارد، اعتراض می كرد و این حرف مرا به تمسخر می گرفت. وقتی بالاخره امتحان آخر ترم رسید، با بدبینی از من پرسید: «فكر می كنین كه من روزی بتونم خدا رو پیدا كنم » من با لحنی قاطع گفتم: «نه!» او پوزخندی زد و گفت: «گمانم در تمام طول ترم زور می زدین كه درمورد من به همین نتیجه برسین.» و بعد راه افتاد و رفت. پنج، شش قدم كه از من دور شد، با صدای بلند گفتم: «فكر نكنم تو هیچوقت بتونی اونو پیدا كنی، ولی مطمئنم كه اون تو رو پیدا می كنه.»
تامی بی آن كه برگردد، شانه هایش را بالا انداخت و رفت و من از این كه او متوجه نكته زیركانه ای كه در حرفم وجودداشت، شده باشد، كمی ناامید شدم.
بعدها شنیدم كه تامی فارغ التحصیل شده و از این بابت خیلی خوشحال شدم، ولی كمی بعد خبر ناراحت كننده ای را شنیدم و آن هم این كه تامی سرطان گرفته بود. قبل از این كه من پیدایش كنم، او به سراغم آمد. وقتی وارد دفترم شد، دیدم كه بدنش به شدت تحلیل رفته است. موهای بلندش در اثر شیمی درمانی ریخته بود، ولی چشم هایش برق می زد و لحنش برای نخستین بار، راسخ و مصمم بود. بی مقدمه گفتم: «تامی! اغلب به فكرت بودم. شنیده ام خیلی مریض بودی.»
با خونسردی جواب داد: «آره! چند وقتی هست كه سرطان دارم.»
پرسیدم: «می تونی درباره اش با من حرف بزنی »
گفت: «البته كه می تونم. دوست دارین چی بدونین »
گفتم: «این كه فقط ۲۴ سال داشته باشی و بدونی داری می میری، چه حالی داره »
لبخند آرامی زد و گفت: «می تونست خیلی بدتر از اینها باشه. مثلاً این كه ۵۰ساله باشی و به پشت سرت نگاه كنی و ببینی كه بزرگ ترین واقعیت های زندگی ات، بی بند و باری، ظلم به بقیه و پول درآوردن باشه.»
و سپس ادامه داد: «همه چیز آخرین روز كلاس با شما اتفاق افتاد. از شما پرسیدم كه آیا می تونم خدا رو پیدا كنم و شما با لحن قاطعی جواب دادید نه! من خیلی از این حرف شما كه استاد الهیات هستید تعجب كردم، ولی بعدش گفتید ولی اون تو رو پیدا می كنه.
با این كه اشتیاقی به پیدا كردن خدا نداشتم، اما خیلی به این حرف شما فكر كردم. روزی كه پزشكان از كشاله ران من غده ای رو بیرون آوردند و گفتند كه بدخیمه، برای پیدا كردن خدا اشتیاق پیدا كردم و وقتی سلول های سرطانی، توی بدنم پراكنده شدند، واقعاً درهای آسمان رو كوبیدم، ولی هیچ اتفاقی نیفتاد، تا این كه یك روز صبح بیدار شدم و به جای این كه سعی كنم به هر ضرب و زوری كه هست چیزی رو به دست بیارم، خودم رو تسلیم كنم. تصمیم گرفتم واقعاً برای مرگ اهمیتی قائل نشم.
تصمیم گرفتم بقیه عمرم رو صرف كارهای مهمی بكنم. شما گفته بودین خیلی غم انگیزه كه آدم، زندگی رو بدون دوست داشتن بگذرونه، ولی از اون بدتر وقتی یه كه از دنیا بری و یادت رفته باشه به آدم هایی كه دوستشون داری گفته باشی كه چقدر دوستشون داری، بنابراین من كارم رو با سخت ترین بخش، یعنی گفتن این حرف به پدرم شروع كردم.
یك روز صبح وقتی پدرم داشت طبق معمول روزنامه می خوند، بهش گفتم: پدر! می خوام باهاتون حرف بزنم. پدرم بدون این كه چشم از روزنامه برداره گفت: خب! بزن. گفتم حرفم خیلی مهمه. پدرم روزنامه رو دو، سه سانتی پائین آورد و گفت: خب! چی می خوای بگی گفتم می خوام بدونین خیلی دوستتون دارم. یكهو روزنامه از دست پدرم كف اتاق ولو شد.
اون دوتا كار كرد كه هرگز یادم نمی یاد توی عمرش انجام داده باشه؛ اول این كه گریه كرد، بعدش هم من رو بغل كرد و تا سپیده صبح با هم حرف زدیم. بعد نوبت به مادر و برادر كوچكترم رسید. ما با همدیگه گریه كردیم و حرف هایی رو كه سال ها توی دلمون تلنبار شده بود، به هم زدیم. تنها تأسف من این بود كه چرا این قدر معطل كرده بودم بعد یك روز چشم بازكردم و دیدم خدا هست. اون همه كارها رو اون جوری كه خودش مصلحت دیده بود، جور كرده بود. حق با شما بود. خدا منو پیدا كرد.»
نفسم بند آمده بود. گفتم: «تامی! می دونی از چه حقیقت شگرفی داری حرف می زنی می شه بیایی سر كلاس الهیات و اینها رو بگی »
گفت: «خیلی دلم می خواد، ولی من دیگه فرصتی ندارم. شما از طرف من به همه دنیا بگین.»
و من قول دادم كه از طرف او به همه دنیا بگویم.
جان پاول
ترجمه: فاطمه امامی
طبقه بندی: عمومی،
ارسال در تاریخ شنبه 17 آذر 1386 توسط
بیتا
تبلیغات